سامی عشق مامان و بابا
تو هوایی که برای یک نفس....خودمو از تو جدا نمیکنم 
قالب وبلاگ

سلام دوستای خوبم

ببخشید که از اینجا غافل شدم و کلی از خاطرات پسرمون ننوشته موندناراحت

آقا سام دیگه واسه خودش ماشالله یه پارچه آقا شده....

اینم عکسی از آقا سام تو پارک لاله...

 

این آقا سام ما همچنان به ابزار و وسایل مهندسی شدیدا علاقه داره .تا جایی که میگه میخوام کولر و تلویزیونتون رو هم تعمیر کنمتعجب

دیروز که همسری رفته بود سفر و پسرم هم موقتا مرد خونه بود انقد با هم خوش گذروندیم که متوجه گذشت زمان نشدیمنیشخند

صبح تا دیر وقت خواب بود و بعد یه نهار خوشمزه خوردیم.بعد از یه چرت  حسابی با هم رفتیم خرید و بعد هم پارک و آخرش هم یه شام مادر و پسرونه با کمک هم و آخر شب هم واسه استقبال از بابایی کلی بیسکوییت خوشمزه پختیم .چشمک

ولی خداییش خییییییلی دلمون واسه بابایی تنگ شده بود ها!خجالتقلب

راستی دوباره موهای سام.....به باد رفت!افسوس

اینم عکسش تو هایپر استارچشمک

البته ناگفته پیداست که مثل همه ورووجکا گاهی اونقدر شیطینت میکنه که منم مجبور میشم اون روی مامان بودنم و نشونش بدمکلافهاما انقدر پسرم گله که سریع میاد می بوسدم و میگه مامان...من که خیییییلی دوستت دارم.باهات ناراحت میشما!!!آشتی؟خنده

امیدوارم خدا پسر ما وهمه بچه های دنیا رو حفظ کنه و هیچکس و از داشتن این نعمت و لذت محروم نکنهخیال باطل

امروز من و بابایی بیشتر از همیشه به داشتنش افتخار میکنیمبغل و آرزوی سلامتی و شادی رو واسه همه لحظات زندگیش داریم.آمینقلب

[ ۱۳٩۳/٥/٢٥ ] [ ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ ] [ مامانی و بابایی سام ]

سلام به همه دوستای جدید و قدیمیقلب

خیییییییییییییلی وقته نه تو وبلاگا گشتم و نه تو این وب پست دادم.اما حالا بعد از چند ماه باز روز از نو  و روزی از نو....

و اما از هر چه بگذریم سخن آقا سام خوشتر است

این مدت اتفاقای زیادی افتاد و ماجراهایی که بخاطر تنبلی بنده گاها فراموش شد و تو وبلاگ پسرمون ثبت نشد.اما ماهی و هر وقت از آب بگیری تازه ست.مگه نه؟

 و بشنوید از آقا سام ما که حالا دیگه واسه خودش مردی شده و البته از زمانی که عموش هم ازدواج کرده و همسایه ما شده دیگه کلی خاطر خواه هم پیدا کرده و...بهتره که تو هر پست جداگونه یه ماجراش و براتون تعریف کنم.فعلا یه عکس جدید از آقا سام و با کلی تاخیر سفره هفت سین امسال:

[ ۱۳٩۳/٢/٢٧ ] [ ۳:۳٤ ‎ب.ظ ] [ مامانی و بابایی سام ]

سلام دوستای خوبم

الان که دارم این مطلب و می نویسم سامی تااازه خوابیده و سکوت سنگینی بر خونه حاکمهساکت

حدودا یک ماهی میشه که ماشالله به جونش حرف زدن پسر گل ما تقریبا راه افتاده و اکثر حرفای ما رو درست و غلط تکرار میکنه و این شده بزرگترین سرگرمیه من و بابایی....قلب

شاید باور نکنین که تو خونه راه میره و با خودش بلند بلند حرف میزنه و شعر میخونه و اسم چیزایی رو که میبینه تکرار میکنه و حتی....گزارش بازی فوتبال و انجام میده!!!!خنده

انقدر که گاهی باباش میگه یه چیزی بده دستش بخوره تا یه دقیقه زبونش استراحت کنه....سرم رفت!!!!!ساکتتو این مورد حتما به مامانت رفتی!!!!....(خودم مطمئنم که شیرین زبونیش به خودم رفتهنیشخند)

آخه چون حتی وقتی تو شکمم بود روزا کلللللللللللللی باهاش حرف میزدم و واسش لالایی و شعر میخوندم و گاهی بهش شکایت این و اونو میکردم....هی یادش بخیر...چه روزایی بودخیال باطل

القصه.....دیشب ساعت 12 !!!!!دختر خاله اش اومد رو اسکایپ و با سامی نیم ساعتی با زبون خودشون حرف زدن و واسه هم تعریف کردن...قهقهه

بعد هم آقا خواب از سرشون پریده بود و شروع کرد تو تختش به سخنرانییولاول گفت:

:مامان حقله ام ده!(ترجمه:مامان حلقه ام و بده(منظورش حلقه های رنگی بازیش بود))

:مامان قادید قی!!؟(ت:مامان خوابیدی؟!)تعجب

:مامان پاچو(پاشو!)

منم خودم و به خواب زدم ببینم چیکار میکنه!چشمک

با خودش یواش میگفت:بابا قادید قه(خوابیده!)!مامان قادید قه!

قخت(تخت!) قادیدقه!کولر قادید قه!!!

مام(سام) نه نه قادید قه!!!

مامان مام غغل بوچ(مامان سام و بغل کرد و بوس کرد)

بابا مامان بیلیم دندون جیجیک(بابا مامان و برد دندون پزشکی!!!!!)

و.

.

.

.

انقدر با خودش حرف زد که تا سرش و گذاشت رو بالش...خخخ....پیششششش

ماشالله به پسرمقلب

یعنی فقط دوست داشتم بیدارش کنم بازم واسم حرف بزنه انقد که عاشق زبون با نمکش هستمزبان

تازه دیشب واسش مسواک خرسی خریدم مثل آقا ها وایساد همه دندناشو واسش مسواک زدم که نخواد بره دندون جیجیکی مامبول بزنه!!!!!نیشخند

مثل همیشه از خدا میخوام همه بچه ها رو مخصوصا عروسک قشنگ ما رو در پناه خودش حفظ کنه و همیشه گل خنده رو لباشون باشه....الهی آممممممممممینفرشته

 

[ ۱۳٩٢/٥/٢ ] [ ٦:۱۱ ‎ب.ظ ] [ مامانی و بابایی سام ]

سلام سلام سلام!!!!

اومدم که زود واستون تعریف کنم این مدت چه خبرایی بوده که نتونستم بیام و به شما دوستای گل سام کوچولو سلامی کنم:

اولا که عکس از سر بی موی سامی آماده نبود و این عکس مال زمانیه که میره رو یه لگن وا میایسته و شعر  میخونه یا سخنرانی میکنه!آخرش هم میگه :تشوییییییییییق!!!

و اما داستان اینه که ما حدود دو هفته شیراز بودیم.چون عموی سامی عمل جراحی کوچیکی داشت که باید شیراز عمل میشد....ما هم از فرصت استفاده کردیم و سام کوچولو یه دل سیر پیش پدر بزرگ و مادر بزرگش موند.....به بهاز خود راضی

وقتی اومدیم خونه خودمون هم روز بعدش سامی دوباره واکسن داشتناراحت

اونم واکسن 18 ماهگیاسترس

بگذریم از این که بچه ام چقدر دردش گرفت تا واکسن و تو پای کوچولوش زدن و با صدای جیغش انگار قلب من از جا کنده شدگریه

اما از دو ساعت بعدش درد پاش شروع شد....یه درد وحشتناک و بعد هم تب کرد.اما با قطره استامینوفن به 39 هم نرسید و کنترل میشد.

شب تا صبح هم فرشته کوچولومون ناله میکرد و از خدا میخواستم همه دردش و بذاره تو وجود من تا بچه ام آروم بخوابه.نگران

خلاصه من و بابایی تا صبح بیدار بودیم و پای سامی و محکم گرقتیم تا از درد پاش بیدار نشه...الهی قربون پسر مظلومم  برمقلب

خلاصه که فردا ظهرش تقریبا درد پاش آروم شد و تونست پا به پای دختر خاله اش بدوه و بازی کنه.زبان

اینم به خیر گذشت و از خبر ناراحت کننده بگذریم و بریم سر دیکشنری سام کوچولو که اینجوری داره کامل میشه:

مغازه:مغانه!

هندونه:دندونده!

بادمجون:بامبمبون!

موبایل:منایل!

کلید:کیلد!

دمپایی:ممپا!

بابا جان:بابا دان!

مامان جون:مامان نونم!!

کنترل:کن کن

و کلی حرفای با مزه که الان یادم نیست!!!!!

تازه میتونه اسم امام اول تا چهارم و بگه...سجده کنه....چرخ و فلک نصفه و پشتک کامل بزنه وعاشق کارت کشیدن تو دستگاه کارتخوان مغازه هاست!از خود راضی

ماشالله پسرم واسه خودش مردی شده خب....

خدا ایشالله همه بچه ها و پسر گل ما رو هم زیر سایه اش حفظ کنه....آمین

[ ۱۳٩٢/۳/٢٠ ] [ ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ ] [ مامانی و بابایی سام ]

سلام دوستای خوب سام کوچولو

این روزا انقدر درگیر پاره ای از مسایل که البته خیر هستن !شدیم که فراموش کردم سامی هم اصلا وبلاگ دارهخجالت

اما حالا که اومدم دیگه دعوامون نکنین خووووو!

جونم واستون بگه از شیرین زبونیای سام کوچولو.....وااااااااااااای راستی یادم رفت بگم که دوباره سام کوچولو خرمن موهاشو بر باد داد!!!!!

یه روز صبح خودم با همین دستای خودم افتادم به جون موهای قند عسلم و با موزر کله ی خوشگلشو برق انداختمقهقهه

به خدا خیلی خوشگل شد....آخه اینجا هوا گرم شده و بچه ام خیلی گرمش میشد و البته اینجوری حموم کردنش هم واسم راحت تره.

خلاصه این از ماجرای سر تراشون سام!!!!!

اما نمیدونین جدیدا سامی عاشق کدوم وسیله برقی شدهسوال

پنکه!!!!!!

بچه ام تا حالا پنکه سقفی ندیده بود و وقتی خونه پدر بزرگش دید که دارن پنکه رو روشن میکنن دیگه تنها حرفی که میزنه اینه که:مامان کنکه!!!!!!(یعنی پنکه!)

هر جا میریم و خونه غریب و آشنا اول از همه نیگا میکنه اگر پنکه سقفی داشته باشن...میچسبه به من که ببرمش پنکه شونو روشن کنه......حتی تو بله برون عموش!!!!خونه عروس انقدر به پنکه شون گیر داد که واسه همه سوژه شده بود!

سامی دیگه اکثر کلمات رو میتونه با زبون بچه گونه خودش بگه و این به من و باباش کلی لذت میده.

راستی در شب آرزوها واسه همه بچه های دنیا و سام کوچولوی خودم کلی دعا کردم و آرزوی بهترین روزا رو واسه همه بچه ها داشتم...آآآآآآآآآمینفرشته

 

[ ۱۳٩٢/٢/٢۸ ] [ ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ ] [ مامانی و بابایی سام ]

چشمکسلام به همه دوستای گل سام کوچولو

سال نوی همه تون مبارک و واسه تک تکتون آرزوی بهترین لحظات و در سال جدید داریمقلب

و اما بشنوین از سام گل ما که تمام تعطیلات و در سفر بود و حدودا 11 تا استان کشور و گشت و حسسسسسسابی خستگی یک سالش و به در کرد!

تو این پست چند تا عکس خوشکل از جاهایی که رفتیم و براتون میذارم و بعد هم میریم سراغ عکسای سام کوچولو در طول سفرنیشخند

امیدوارم که لذت ببرین.

شهر رامسر از داخل تله کابین  و هوای بارانی

روستای اوزود در مازندران:

جیگر مامان که داره سد منجیل و نیگا میکنهقلب

جاده رودبار منجیل:

سام گلمون مشغول بازی در میدان امام اصفهان:

اینم آخرین عکس این پست مربوط به عیدی گرفتن سامی تو ساری منزل یکی از دوستان:

اینم از قولی که داده بودیماز خود راضی

زود برمیگردیم با کلی خبر تازه.....فعلا بایبای بای

[ ۱۳٩٢/۱/٢٧ ] [ ٥:٢۳ ‎ب.ظ ] [ مامانی و بابایی سام ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من مامانی سام کوچولو, الان چند ماهی میشه دارم با حس لطیف و زیبای مادر بودن زندگی میکنم. من با کمک بابایی سام ,میخوایم خاطرات قشنگترین فرشته خدا رو واستون بنویسیم.به امید روزی که سامی,خودش بقیه خاطراتش و اینجا بنویسه...
امکانات وب