سامی عشق مامان و بابا
تو هوایی که برای یک نفس....خودمو از تو جدا نمیکنم 
قالب وبلاگ

سلام دوستای خوبم:

دو سه روزه که بابای سامی رفته سفر و من و سام تنها شدیمدل شکسته.البته با با و مامان و داداشی خودم اومدن پیشمون که ما احساس دلتنگی نکنیم.... اما مگه میشه؟!نگران

بعععععله....دلیلش این بود که این چند روزه اصلا دل و دماغ وبلاگ نویسی و این جینگولک بازیا رو نداشتمافسوسناراحت

الان هم که مهمونامون هم رفتن و من و سام تنها تو خونه هستیم.....البته باباش امشب میاد خونهلبخند اما حالا کووووووووووو تا شب!!!!!!!چشم

بگذریم....انرژی منفی بسه!ابرو

اما بگم از سام کوچولو که کم کم داره راه رفتن یاد میگیره و کلی هم شیرین زبون شده قربونش برم!قلب

 

دیروز با مامانم تمرین حرف زدن داشتسوال و این ها رو یاد گرفت!:

جوبا:جوراب

ماما:مامان

دااا:دایی

اده:بده

دف:رفت

نی:نیست.......واینا رو دقیقا به موقعش و به جاش میگه:

 نه _ من _ کو _ کیک _ کجا _ چیه _ اه و  دهه!(که وقتی کسی سر به سرش میذاره بهش میگه!!!!!)

تازه پسر گلمون بعضی چیزا رو هم اگه ازش بخوام میاره و میده دستم...مث گوشی موبایل و کنترل و سوییچ ماشین و دستمال کاغذی و ..... که این کارشو خیلی دوست دارم و خیلی مزه میده !بغل

راستی یادم رفت شما رو با عروسک جدید سام کوچولو که یه جورایی رفیقش هم هست!آشنا کنم....این شما و این ...اسکندر!!!!!

یعنی بیشتر از قیافه اش/اسمشه که خنده ام میندازه!!!!قهقههواقعا اولین بارکه فهمیدم اسمش اسکندره واقعا این شکلی شدما!!!!خندهخودم که عاشق این عروسک سام شدم....شما رو نمیدونم!!!!

امیدوارم خدا سام کوچولوی ما و همه بچه ها رو زیر سایه اش سالم نگه داره تا همه پدر و مادرا این روزای شیرین و تجربه کنن...آمینقلب

[ ۱۳٩۱/۱٠/۱۱ ] [ ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ ] [ مامانی و بابایی سام ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من مامانی سام کوچولو, الان چند ماهی میشه دارم با حس لطیف و زیبای مادر بودن زندگی میکنم. من با کمک بابایی سام ,میخوایم خاطرات قشنگترین فرشته خدا رو واستون بنویسیم.به امید روزی که سامی,خودش بقیه خاطراتش و اینجا بنویسه...
امکانات وب