سامی عشق مامان و بابا
تو هوایی که برای یک نفس....خودمو از تو جدا نمیکنم 
قالب وبلاگ

امروز میخوام دوستای سام و بهتون معرفی کنم.اولیش یه دخمل خوشگله که سام خیلی باهاش جوره هر چند دیر به دیر می بیندشافسوس.عسل خانوم که دختر خاله آقا سام باشه,تازه 18 ماهش تموم شده و خیلی شیرینه.به پسمل ما میگه "نام"یعنی سام!تعجبو تا  هر روز با سام حرف نزنه روزش شب نمیشهاز خود راضی.در ضمن یه دختر عمو داره اسمش سایانه که اونم سام و خیلی دوست دارهاز خود راضیهمبازیای دیگه ی سام: مهرناز دختر عموش که یک ماه از سام کوچیکترهخجالت(بیشتر همبازی هاش دخملناز خود راضی!!)و رضا پسر عمو و پسر عمه هاشن و....asal khanoommehrnazasal

اگه بخوام یکی یکی بگم خسته میشینوقت تمامنمیدونین این پسر چقدر بامزه ست فقط یکم زیادی کنجکاو و شیطونه که اونم حتما به مامانش رفتهنیشخندآخه باباش خیلی آرومه!!!!

خلاصه که پسر ما تو دل همه زود خودشو جا میکنه و با همه زود خو میگیره.

قربونش برم که جیگر خودمه!!! ماچقلب

برای دیدن عکسای سام با همبازیاش به ادامه مطلب برین

[ ۱۳٩۱/٤/۱٤ ] [ ٦:٢٤ ‎ب.ظ ] [ مامانی و بابایی سام ]

شاید همه فکر کنن مسافرت با یه بچه ی چهار ماهه تعجباونم با هواپیماتعجب و اونم به کییییش!خیلی سختهآخ!!

اما اگه اون بچه,قند عسلی مث سام باشه نه تنها سخت نیست بلکه خیلی هم به یاد موندنیهخیال باطل.

البته اولش من وباباش خیلی دل دل کردیم که مبادا سام اذیت بشه ولی بالاخره بار و بندیلمون و جمع کردیم و روز هشتم اردیبهشت راهی جزیره شدیم.انصافا هوای بدی هم نبود  وخیلی گرممون نشددروغگو!!!

بگذریم...و اما سام فسقلی این میون کلی کیف کرد و واسه خودش حسابی

"ددر" رفت و حسابی آفتاب سوخته شدعینک.

این عکس سام مال قبل از کچل کردنش بود خندهآخه فردای روزی که برگشتیم به دست بابابزرگش  خرمن موهاشو بر باد رفت...!!!!اوهآخ

بهتره برای دیدن گالری عکسای سام در کیش به ادامه مطلب برین...

 

 

[ ۱۳٩۱/٤/۱۳ ] [ ٦:۱۱ ‎ب.ظ ] [ مامانی و بابایی سام ]

امروز 12 تیر آقا سام برای اولین بار خودش تنهایی و بدون کمک ما چند دقیقه ای نشستتشویق.البته خودشم حواسش نبود ولی من و باباییش کلی ذوقش و کردیمنیشخند.سام نخودچی

پسر کوچولومون دیگه هر روز داره بزرگتر میشه و ماشاالله یه گوله نمکه.من و بابا و همه دور و بریاش عاشقشیم.

سام کوچولو میتونه با روروئکش کلی تو خونه بچرخه,میتونه از اینور اتاق بغلته تا اونور اتاق,میتونه بوو و اووف و بابا رو قشنگ بگه و تازه امروز هم دندون سومیش تو فک بالاش جوونه زدهورا.الهی بمیرم بچه ام خیلی اذیت شد و دیروز خیلی بی تابی کرد.اما خدا رو شکر به سلامتی دندون خوشکلش در اومد. 

[ ۱۳٩۱/٤/۱٢ ] [ ٥:٠۸ ‎ب.ظ ] [ مامانی و بابایی سام ]

به نظر من یکی از قشنگترین لحظه های زندگی هر پدر و مادر دیدن اولین دندون بچه شونه.ما این تجربه ی شیرینو 25 اردیبهشت داشتیم که اولین مروارید سام خوشکلمونو دیدیمنیشخند.حالا دیگه وقت غذاخوردن خودشم از صدای برخورد قاشق به دندونش کلی ذوق میکنهتشویق.الهی فداش بشم که یه گوله نمکهقلبماچ

اولین دندونای سام

[ ۱۳٩۱/٤/۱۱ ] [ ۸:۱٢ ‎ب.ظ ] [ مامانی و بابایی سام ]

خاطره ی قشنگ اولین خنده سام کوچولو رو هر وقت به یاد میارم هنوز ته دلم و قلقلک میدهقهقهه.الهی قربونش برم هنوز چهل روزش نشده بود ولی با دیدن فلش دوربین چنان خنده ی یه وری چشمکمردونه ای کرد که دلم و از جا کند وروجکماچ

باور نمی کنین؟؟؟؟؟؟خودتون ببینین

 

[ ۱۳٩۱/٤/۱٠ ] [ ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ ] [ مامانی و بابایی سام ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من مامانی سام کوچولو, الان چند ماهی میشه دارم با حس لطیف و زیبای مادر بودن زندگی میکنم. من با کمک بابایی سام ,میخوایم خاطرات قشنگترین فرشته خدا رو واستون بنویسیم.به امید روزی که سامی,خودش بقیه خاطراتش و اینجا بنویسه...
امکانات وب