سامی عشق مامان و بابا
تو هوایی که برای یک نفس....خودمو از تو جدا نمیکنم 
قالب وبلاگ

سلام سلام سلام!!!!

اومدم که زود واستون تعریف کنم این مدت چه خبرایی بوده که نتونستم بیام و به شما دوستای گل سام کوچولو سلامی کنم:

اولا که عکس از سر بی موی سامی آماده نبود و این عکس مال زمانیه که میره رو یه لگن وا میایسته و شعر  میخونه یا سخنرانی میکنه!آخرش هم میگه :تشوییییییییییق!!!

و اما داستان اینه که ما حدود دو هفته شیراز بودیم.چون عموی سامی عمل جراحی کوچیکی داشت که باید شیراز عمل میشد....ما هم از فرصت استفاده کردیم و سام کوچولو یه دل سیر پیش پدر بزرگ و مادر بزرگش موند.....به بهاز خود راضی

وقتی اومدیم خونه خودمون هم روز بعدش سامی دوباره واکسن داشتناراحت

اونم واکسن 18 ماهگیاسترس

بگذریم از این که بچه ام چقدر دردش گرفت تا واکسن و تو پای کوچولوش زدن و با صدای جیغش انگار قلب من از جا کنده شدگریه

اما از دو ساعت بعدش درد پاش شروع شد....یه درد وحشتناک و بعد هم تب کرد.اما با قطره استامینوفن به 39 هم نرسید و کنترل میشد.

شب تا صبح هم فرشته کوچولومون ناله میکرد و از خدا میخواستم همه دردش و بذاره تو وجود من تا بچه ام آروم بخوابه.نگران

خلاصه من و بابایی تا صبح بیدار بودیم و پای سامی و محکم گرقتیم تا از درد پاش بیدار نشه...الهی قربون پسر مظلومم  برمقلب

خلاصه که فردا ظهرش تقریبا درد پاش آروم شد و تونست پا به پای دختر خاله اش بدوه و بازی کنه.زبان

اینم به خیر گذشت و از خبر ناراحت کننده بگذریم و بریم سر دیکشنری سام کوچولو که اینجوری داره کامل میشه:

مغازه:مغانه!

هندونه:دندونده!

بادمجون:بامبمبون!

موبایل:منایل!

کلید:کیلد!

دمپایی:ممپا!

بابا جان:بابا دان!

مامان جون:مامان نونم!!

کنترل:کن کن

و کلی حرفای با مزه که الان یادم نیست!!!!!

تازه میتونه اسم امام اول تا چهارم و بگه...سجده کنه....چرخ و فلک نصفه و پشتک کامل بزنه وعاشق کارت کشیدن تو دستگاه کارتخوان مغازه هاست!از خود راضی

ماشالله پسرم واسه خودش مردی شده خب....

خدا ایشالله همه بچه ها و پسر گل ما رو هم زیر سایه اش حفظ کنه....آمین

[ ۱۳٩٢/۳/٢٠ ] [ ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ ] [ مامانی و بابایی سام ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من مامانی سام کوچولو, الان چند ماهی میشه دارم با حس لطیف و زیبای مادر بودن زندگی میکنم. من با کمک بابایی سام ,میخوایم خاطرات قشنگترین فرشته خدا رو واستون بنویسیم.به امید روزی که سامی,خودش بقیه خاطراتش و اینجا بنویسه...
امکانات وب