سامی عشق مامان و بابا
تو هوایی که برای یک نفس....خودمو از تو جدا نمیکنم 
قالب وبلاگ

سلام دوستای خوبم

الان که دارم این مطلب و می نویسم سامی تااازه خوابیده و سکوت سنگینی بر خونه حاکمهساکت

حدودا یک ماهی میشه که ماشالله به جونش حرف زدن پسر گل ما تقریبا راه افتاده و اکثر حرفای ما رو درست و غلط تکرار میکنه و این شده بزرگترین سرگرمیه من و بابایی....قلب

شاید باور نکنین که تو خونه راه میره و با خودش بلند بلند حرف میزنه و شعر میخونه و اسم چیزایی رو که میبینه تکرار میکنه و حتی....گزارش بازی فوتبال و انجام میده!!!!خنده

انقدر که گاهی باباش میگه یه چیزی بده دستش بخوره تا یه دقیقه زبونش استراحت کنه....سرم رفت!!!!!ساکتتو این مورد حتما به مامانت رفتی!!!!....(خودم مطمئنم که شیرین زبونیش به خودم رفتهنیشخند)

آخه چون حتی وقتی تو شکمم بود روزا کلللللللللللللی باهاش حرف میزدم و واسش لالایی و شعر میخوندم و گاهی بهش شکایت این و اونو میکردم....هی یادش بخیر...چه روزایی بودخیال باطل

القصه.....دیشب ساعت 12 !!!!!دختر خاله اش اومد رو اسکایپ و با سامی نیم ساعتی با زبون خودشون حرف زدن و واسه هم تعریف کردن...قهقهه

بعد هم آقا خواب از سرشون پریده بود و شروع کرد تو تختش به سخنرانییولاول گفت:

:مامان حقله ام ده!(ترجمه:مامان حلقه ام و بده(منظورش حلقه های رنگی بازیش بود))

:مامان قادید قی!!؟(ت:مامان خوابیدی؟!)تعجب

:مامان پاچو(پاشو!)

منم خودم و به خواب زدم ببینم چیکار میکنه!چشمک

با خودش یواش میگفت:بابا قادید قه(خوابیده!)!مامان قادید قه!

قخت(تخت!) قادیدقه!کولر قادید قه!!!

مام(سام) نه نه قادید قه!!!

مامان مام غغل بوچ(مامان سام و بغل کرد و بوس کرد)

بابا مامان بیلیم دندون جیجیک(بابا مامان و برد دندون پزشکی!!!!!)

و.

.

.

.

انقدر با خودش حرف زد که تا سرش و گذاشت رو بالش...خخخ....پیششششش

ماشالله به پسرمقلب

یعنی فقط دوست داشتم بیدارش کنم بازم واسم حرف بزنه انقد که عاشق زبون با نمکش هستمزبان

تازه دیشب واسش مسواک خرسی خریدم مثل آقا ها وایساد همه دندناشو واسش مسواک زدم که نخواد بره دندون جیجیکی مامبول بزنه!!!!!نیشخند

مثل همیشه از خدا میخوام همه بچه ها رو مخصوصا عروسک قشنگ ما رو در پناه خودش حفظ کنه و همیشه گل خنده رو لباشون باشه....الهی آممممممممممینفرشته

 

[ ۱۳٩٢/٥/٢ ] [ ٦:۱۱ ‎ب.ظ ] [ مامانی و بابایی سام ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من مامانی سام کوچولو, الان چند ماهی میشه دارم با حس لطیف و زیبای مادر بودن زندگی میکنم. من با کمک بابایی سام ,میخوایم خاطرات قشنگترین فرشته خدا رو واستون بنویسیم.به امید روزی که سامی,خودش بقیه خاطراتش و اینجا بنویسه...
امکانات وب