منو ببخش سامی...چقدر از نوشتن خاطراتت عقبم!

سلام دوستای خوبم

ببخشید که از اینجا غافل شدم و کلی از خاطرات پسرمون ننوشته موندناراحت

آقا سام دیگه واسه خودش ماشالله یه پارچه آقا شده....

اینم عکسی از آقا سام تو پارک لاله...

 

این آقا سام ما همچنان به ابزار و وسایل مهندسی شدیدا علاقه داره .تا جایی که میگه میخوام کولر و تلویزیونتون رو هم تعمیر کنمتعجب

دیروز که همسری رفته بود سفر و پسرم هم موقتا مرد خونه بود انقد با هم خوش گذروندیم که متوجه گذشت زمان نشدیمنیشخند

صبح تا دیر وقت خواب بود و بعد یه نهار خوشمزه خوردیم.بعد از یه چرت  حسابی با هم رفتیم خرید و بعد هم پارک و آخرش هم یه شام مادر و پسرونه با کمک هم و آخر شب هم واسه استقبال از بابایی کلی بیسکوییت خوشمزه پختیم .چشمک

ولی خداییش خییییییلی دلمون واسه بابایی تنگ شده بود ها!خجالتقلب

راستی دوباره موهای سام.....به باد رفت!افسوس

اینم عکسش تو هایپر استارچشمک

البته ناگفته پیداست که مثل همه ورووجکا گاهی اونقدر شیطینت میکنه که منم مجبور میشم اون روی مامان بودنم و نشونش بدمکلافهاما انقدر پسرم گله که سریع میاد می بوسدم و میگه مامان...من که خیییییلی دوستت دارم.باهات ناراحت میشما!!!آشتی؟خنده

امیدوارم خدا پسر ما وهمه بچه های دنیا رو حفظ کنه و هیچکس و از داشتن این نعمت و لذت محروم نکنهخیال باطل

امروز من و بابایی بیشتر از همیشه به داشتنش افتخار میکنیمبغل و آرزوی سلامتی و شادی رو واسه همه لحظات زندگیش داریم.آمینقلب

/ 0 نظر / 67 بازدید